شبي از شبها تو به من گفتي كه شب باش:
من كه شب بودم
و شب هستم
و شب خواهم بود
به اميدي كه تو فانوس شب من باشي
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گم گشده ام در این جنگل دور
گم گشته ام در این صحرای کور
پس چرا باید زنده بمانم ای خدا
رهایم کن از این غربت بی صدا
لينك ثابت
نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت 18:10 توسط ..:: میثم و سامان ::..
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم . برای خاطر عطر نان گرم و برفی
که آب میشود و برای نخستین گلها تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم . تو را به جای
همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم . بی تو جز گستره یی بیکرانه نمیبینم میان
گذشته و امروز. از جدار آیینهی خویش گذشتن نتوانستم می بایست تا زندگی را لغت به لغت
فراگیرم راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند. تو را دوست میدارم برای خاطر
فرزانه گیات که از آن من نیست به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم برای
خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم میاندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی تو خورشید
رخشانی که بر من می تابی هنگامی که به خویش مغرورم سپیده که سر بزند در این بیشه زار
خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیدیم . پس به نام زندگی هرگز نگو مرگ
لينك ثابت
نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 2:52 توسط ..:: میثم و سامان ::..