تبليغاتX
عشق گمشده
فاصله ها

 

آلبوم جدید علیرضا روزگار

آهنگ ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 10:38 توسط ..:: میثم و سامان ::..

آسمان ابری بود


دل من تنگتر از شیشه و سنگ ونسیمی آرام

با صدای وزش کند پریشانم کرد

من فراموشم شد تب تند ساعت که پر از زمزمه ی ثانیه بود

یا تراکم در باد یا تن خیس بهار

کاش میشد چیزی محو شود در تن یک بوته ی گل

که پر از خاطره ی سرد و پریشانم کرد کاش

میشد آسان اسمی از عشق فراموش شود تا ته باورها

و خدایا...

چه قدر باور من معصوم است




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 10:24 توسط ..:: میثم و سامان ::..

کاش بودي تا دلم تنها نبود                      تا اسير غصه ي فردا نبود

کاش بودي تا نگاه خسته ام                    بي خبرازموج ودرياها نبود

کاش بودي تا دو دست عاشقم                  غـافل از لمس گل مينا نبود

کاش بودي تا زمستان دلم                      اين چنين پرسوزوپرسرما نبود

کاش بودي تا فقط باور کني                   بي تو هرگز زندگي زيبا نبود




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 10:13 توسط ..:: میثم و سامان ::..

خدایا

دوست دارم در هوای مهربانت نفس بکشم وقلب یخ رده ام را غرق گرمای عطوفت تو کنم.

عمریست در پس کوچه های خیالم قدم میزنم اما به تو نمیرسم!

عمریست که دلم میسوزد برای تمام دلهای سرگردانی که  در پس کوچه های غروب گم گشته ی خود میجویند وبرای تمام گمشدگان که نمیدانند باید خود را کجا جستوجو کنند درست مثل من!

میدانم که خزان دلم بهاری نمیشود مگر این که نسیمی از گلستان رحمت و مغفرت تو به دشت غم زده ی دلم برسد!

یعنی چنین روزی میرسد؟!روزی که از این گمگشته گی و سر گردانی آزاد شوم!

پروردگارا به یادم باش قبل از این که از یاد ها بروم




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 15:31 توسط ..:: میثم و سامان ::..

 

گفتم: خداي من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از
دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟
گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايی ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم.
گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارم....
گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

خدايا به خاطر همه عناياتی که به من داری ازت ممنونم




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 15:5 توسط ..:: میثم و سامان ::..