اسمت را براي هميشه در قلبم ننوشته بودم
و عشقت را براي هميشه در دلم جاي نداده بودم
ولي حالا که اين کارا کرده ام براي هميشه دوستت خواهم داشت
وهيچگاه و در هيچ مکاني از کاغذ و برگه قلبم حذف نکرده و نخواهد کرد
پس: دوست دارم
دوست دارم يه عالمه دوست دارم به وسعت يه آسمون
به وسعت سيارمون دوست دارم به خاطر مهربونيات؛
به خاطر صبوريات دوست دارم نه در هوس بلکه مثل يه بت پرس
راحتت کنم دوست دارم تا آخرين نفس؟

با هركه نشستيم ، غريبانه شكستيم از هركه گسستيم چه بيچاره شكستيم
دل را به كف يار به بازيچه سپرديم بردند ، شكستند ، نبرديم ، شكستيم
دل من تنگتر از شیشه و سنگ ونسیمی آرام
با صدای وزش کند پریشانم کرد
من فراموشم شد تب تند ساعت که پر از زمزمه ی ثانیه بود
یا تراکم در باد یا تن خیس بهار
کاش میشد چیزی محو شود در تن یک بوته ی گل
که پر از خاطره ی سرد و پریشانم کرد کاش
میشد آسان اسمی از عشق فراموش شود تا ته باورها
و خدایا...
چه قدر باور من معصوم است

گفتم: خداي من، دقايقی بود در
زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از
دغدغهء ديروز بود و هراس فردا
بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا
بود؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام
لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو
اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت
را به نظاره نشسته بودم.
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه
زار بگريم؟
گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه
فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا
باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد
بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها
صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن
سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا
آباد هم نخواهی رسيد.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزيت
دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل
برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی آخر تو بندهء من بودی چاره ای
نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی.
گفتم: پس چرا همان بار
اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به
شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر
براي شنيدن خدايی ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار
می کنی همان بار اول شفايت می دادم.
گفتم: مهربانترين خدا ! دوست
دارم....
گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
خدايا به خاطر
همه عناياتی که به من داری ازت ممنونم


در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه كردم
در بي كسيم براي تو كه همه كسم بودي گريه كردم
در حال خنديدن بودم كه به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه كردم
در حين دويدن در كوچه هاي زندگي بودم كه ناگاه به ياد لحظه هايي كه بودي و اكنون نيستي ايستادم و آرام گريه كردم
ولي اكنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي كه به خاطرت اشك هايم را قرباني كردم

دلم میخواد بمیرم
شاید آروم بگیرم
بگیرم دستاتو تو دستهام
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد
رفت
و پایان داد ...
کسی ....
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود

خيلي سخته که نگاهت به دستايي باشه که حسرت گرفتنشون رو داشتي
و ببيني که دستاش توي دستاي ديگست و دلت پيش کسي باشه که
اصلاْ دل نداره و عشقت به خاطر کسي باشه که عاشقت نيست
خيلي سخته ...مهربونيش ماله يکي ديگه باشه
خيلي سخته نگاهش ماله يکي ديگه باشه

کاشکی تو نگاه آخر عشقو تو چشام می دیدی
تو چی کردی با دل من عشقمو لایق ندیدی
قلب تو انگاری که نشنید التماس اون چشامو
تو چی کردی با دل من ندیدی غم صدامو
به دل موند یه بار یه روز یه جایی بگی می خوامت
بگی فقط واسه من عزیزی و بس چشمام به نامت

می خوام برم یه جایی دلم گرفته از اینجا
یه جایی که دور باشم از غصه های دنیا
دلم اسیر نباشه اشکام غلیظ نباشه
اگر غلیظ هم باشه به پای عشقم باشه
می خوام مثل پرنده پر بکشم به هر جا
همیشه من بمونم تو این شادی و رویاء
می خوام دیگه غریبه برام نمونه اینجا
همه بشن آشنا واسه امروز و فردا
می خوام برم یه جایی خواب ببینم بهشتو
روز قشنگه عشق و آخر سر نو شتو


این شعرو خيلي دوست دارم:
آدمک آخر دنياست بخند
آدمک مرگ همين جاست بخند
آن خدايي که بزرگش خواندي
بخدا مثل تو تنهاست بخند
ادامه عکس ها در ادامه مطلب
به نام تک نوازنده گيتار عشق
در شبي باراني خسته و غمگين به سوي تو امده ام ونام تو را
ميخوانم زيرا اين دل عشق را لمس کرده و تو را ميخواهد من نميدانم تو کي
هستي و کجايي اما اين عشق است که هوس ديدن تو را در من شعله ور
کرده اي مهربانترينم

در غروب سرد عشق اين جمله را با من بخوان مرگ تو مرگ من است
گفتم به گل زرد چرا رنگ مني
افسرده و دلتنگ چرا مثل مني
من عاشق اويم كه رنگم شده زرد
تو عاشق كيستي كه هم رنگ مني

عزیزم زیباترین روز دنیا رو با تو داشتم و عشق را
با تو تجربه کردم و واژه محبت را در چشمان مهربان
و زیبای تو یافتم حال قشنگترین لحظاتم را پای ساده ترین
دقایقت خواهم ریخت تا بدانی عاشقترینم
و عاشقانه می پرستمت
من و این ابرها چشم انتظاریم که در دشت خیال تو بباریم
و در دشت خیال تو همیشه گل یاس بکاریم .
عکس و متن هاي بيشتر در ادامه مطلب