اسمت را براي هميشه در قلبم ننوشته بودم
و عشقت را براي هميشه در دلم جاي نداده بودم
ولي حالا که اين کارا کرده ام براي هميشه دوستت خواهم داشت
وهيچگاه و در هيچ مکاني از کاغذ و برگه قلبم حذف نکرده و نخواهد کرد
پس: دوست دارم
دوست دارم يه عالمه دوست دارم به وسعت يه آسمون
به وسعت سيارمون دوست دارم به خاطر مهربونيات؛
به خاطر صبوريات دوست دارم نه در هوس بلکه مثل يه بت پرس
راحتت کنم دوست دارم تا آخرين نفس؟

با هركه نشستيم ، غريبانه شكستيم از هركه گسستيم چه بيچاره شكستيم
دل را به كف يار به بازيچه سپرديم بردند ، شكستند ، نبرديم ، شكستيم
دل من تنگتر از شیشه و سنگ ونسیمی آرام
با صدای وزش کند پریشانم کرد
من فراموشم شد تب تند ساعت که پر از زمزمه ی ثانیه بود
یا تراکم در باد یا تن خیس بهار
کاش میشد چیزی محو شود در تن یک بوته ی گل
که پر از خاطره ی سرد و پریشانم کرد کاش
میشد آسان اسمی از عشق فراموش شود تا ته باورها
و خدایا...
چه قدر باور من معصوم است

کاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبرازموج ودرياها نبود
کاش بودي تا دو دست عاشقم غـافل از لمس گل مينا نبود
کاش بودي تا زمستان دلم اين چنين پرسوزوپرسرما نبود
کاش بودي تا فقط باور کني بي تو هرگز زندگي زيبا نبود

خدایا
دوست دارم در هوای مهربانت نفس بکشم وقلب یخ رده ام را غرق گرمای عطوفت تو کنم.
عمریست در پس کوچه های خیالم قدم میزنم اما به تو نمیرسم!
عمریست که دلم میسوزد برای تمام دلهای سرگردانی که در پس کوچه های غروب گم گشته ی خود میجویند وبرای تمام گمشدگان که نمیدانند باید خود را کجا جستوجو کنند درست مثل من!
میدانم که خزان دلم بهاری نمیشود مگر این که نسیمی از گلستان رحمت و مغفرت تو به دشت غم زده ی دلم برسد!
یعنی چنین روزی میرسد؟!روزی که از این گمگشته گی و سر گردانی آزاد شوم!
پروردگارا به یادم باش قبل از این که از یاد ها بروم
گفتم: خداي من، دقايقی بود در
زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از
دغدغهء ديروز بود و هراس فردا
بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا
بود؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام
لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو
اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت
را به نظاره نشسته بودم.
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه
زار بگريم؟
گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه
فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا
باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد
بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها
صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن
سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا
آباد هم نخواهی رسيد.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزيت
دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل
برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی آخر تو بندهء من بودی چاره ای
نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی.
گفتم: پس چرا همان بار
اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به
شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر
براي شنيدن خدايی ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار
می کنی همان بار اول شفايت می دادم.
گفتم: مهربانترين خدا ! دوست
دارم....
گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
خدايا به خاطر
همه عناياتی که به من داری ازت ممنونم

سنگ قبرم را نمی سازد کسی
مانده ام در کوچه های بی کسی
بهترین دوستم مرا ز یاد برد
سوختم خاکسرم را باد برد
گلی بودم در ایام جوانی جوان بودم نکردم زندگانی
گلی بودم نه وقت چیدنم بود جوان بودم نه وقت مردنم بود

دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی
دوستت دارم چون تنهاترین مصراع شعر منی
دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی
دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی
دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی
دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی
دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی


گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم
گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم ناراحت ميشم
گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم...
گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم
گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبمی
گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم
گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه...
من فقط دلم ميخواد طرف رو بکشم
گفتیو گفتم...گفتیو گفتم ...

بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت مي دم ، چون همه چيزم تويي ،
نمي خوام خوابتو ببينم ، چون تو خيلي خوش تر از خوابي ،
اگه يه روزي چشمات پر از اشك شده دنبال يه شونه گشتي كه گريه كني ، صدام كن
بهت قول نمي دم كه ساكتت كنم منم پا به پات گريه مي كنم ،
اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشي تا سرش داد بزني ، صدام كن قول ميدم ساكت بمونم
اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتتو توش خالكي كني ، صدام كن ، قلبم تنها
خرابه ي وجود توست
تا كه بشم منم فدات پرپر بشم رو قدمات به آرزومم برسم

بيشتر از آنچه كه تصور ميكني دوستت دارم و
بيشتر از آنچه باور داري عاشق توهستم
بيشتر از هر عشقي بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه اي مجنون تو هستم.
عزيزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگي برايم مفهومي
جز تاريكي و سياهي ندارد!
دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداري ،
دوستت دارم چونكه مرا باور داري و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميداني!
تنها آرزويم اين است كه تا آخرين لحظه زندگي ام در كنارتو باشم
و جز اين از خداي خويش هيچ آرزويي را ندارم
عزيزم اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هديه اي است
از طرف من به تو!
از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس!
عزيزم تا پايان با تو مي مانم چونكه تنها تو هستي كه
معناي واقعي عشق را به من ابراز كردي و آموختي!
آموختي كه عشق يعني تا پايان زندگي ماندن و تا پايان زندگي دوست داشتن!
عزيزم به جز تو كسي براي من دوست داشتني نيست و
به جز تو كسي لايق اين قلب بي طاقت من نيست
هر جاي دنيا كه هستي بدان كه در اين دنياي بزرگ
كسي هست كه عاشق و ديوانه تو مي باشد !
هر جاي دنيا كه هستي بدان كه من به انتظار تو مي مانم تا تو را ببينم و
در آغوش خود بفشارم!
عزيزم دنيا خيلي بزرگ است ، اين دنيا پر از عاشق و معشوق است ،
پر از ليلي و مجنون است، اما همه عاشقان يك سو ،
و من و تو نيز يك سوي ديگريم!
عزيزم بدون تو ،جايي در اين دنياي بزرگ ندارم ،و تنهاتر از من ديگر تنهايي نيست!
تو همان دنياي مني عزيزم ، به هر زيبايي هاي اين دنيا كه
مي نگرم تو را ميبينم .
دوستت دارم عزيزم خيلي دوستت دارم ،
آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچگونه جاي ابرازي براي آن نيست!
مستم از اين عشق تو ، و پريشانم از غصه هاي تو و گريانم از اشكهاي تو!
با تو پر از اميدم ، و رنگ خوشبختي را خوش رنگ از گذشته مي بينم
با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست ، با تو اين دنيا برايم همان بهشت است!
عزيزم دوستت دارم … چون كه در ميان اينهمه عاشقان تو
توانستي بماني با قلبم ، بسازي با احساسم و درك كني زندگي ام را !
عزيزم دوستت دارم… چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا
در قلبت طلسم كرده اي و نگذاشتي هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد !
اينبار با فرياد ، با چشمهاي گريان ، با قلبي عاشق ،
با اراده و با احساسي پرا از دوست داشتن ميگويم كه
دوستت دارم تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند

تو مرا می فهمی... من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه ی یك انسان است.
تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من خواهی ماند عزیز دلم خیلی دوستت دارم
تا که بوديم نبود کسي
کشت ما را غم بي هم نفسي
تا که رفتيم همه يار شدند
خفته ايم و همه بيدار شدند

به غم کسي اسيرم که زمن خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است هر که گويد دل به دل راه دارد
دل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد

گريه کردم تا بدوني زندگي بي غم نميشه
اگه دستمو بگيري از غرورت کم نميشه
ساکت و صبوره عاشق وقتي حوصله نداره
پيش حرفاي دل من حرف عشق و کم مياره
لحظه ها تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من
کاش چشات يه جاده ميزد از دل تو تا دل من
اي که لحظه هامو بردي تو خيالت به اسيري
نکنه ميخواي بگي که ميرم و بر نميگردم
خوب ميدوني نميتونم بي چشات دووم بيارم
ولي از اون دل سنگت گله دارم گله دارم
من سبد سبد صداقت به دل تو هديه کردم
نکنه ميخواي بگي که ميرم و بر نميگردم
تو مگه قسم نخوردي دلمو تنها نزاري
روبروم نشستي اما از غريبه کم نداري
روبروي من نشستي توي چشم تو ستاره
از صداي تو شنيدم که دلت دوستم نداره
دل تو تو اسمونا من به دنباله دل تو
تو به دنباله ستاره من به ياد قسم تو
تو مگه قسم نخوردي دلمو تنها نذاري
هر گز از روز جدايي سخن به لب نياري
حالاروبروم نشستي حرف تو فقط جدايي
تو مگه قسم نخورده بودي که يه دنياي وفايي
تو قسم نخورده بودي روزي عشقه تو مي ميره
نور يه ستاره يک شب جاي مهتاب مي گيره

دير گاهيست که تنها شده ام
باز هم قسمت غم ها شده ام
من که بي تاب شقايق بودم
قصه ي غريب صحراشده ام
مگرآينه زمن بي خبرشده است
همدم سردي يخها شده ام
وسعت دردفقط سهم من است
که اسير شب يلدا شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنند
تا نبينم که چه تنها شده ام
.jpg)

من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو به دو چيزاعتقاد دارم يكي خدا وديگري تو من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري خوشبختي تو من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري برای با تو موندن تا همیشه . . . دوستت دارم
شبي از شبها تو به من گفتي كه شب باش:
من كه شب بودم
و شب هستم
و شب خواهم بود
به اميدي كه تو فانوس شب من باشي
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گم گشده ام در این جنگل دور
گم گشته ام در این صحرای کور
پس چرا باید زنده بمانم ای خدا
رهایم کن از این غربت بی صدا

آسمان را که مینگرم عطر خیالت مجالم نمیدهد...
دوباره از نو بازمیگردم به سر سطر ...آنجا که نام زیبای تو نگاشته شده است...
آنجا که نام من آغاز میشود...آن لحظه که عشق می روید و من در هوایش
نفس میکشم...فانوس ستاره ها را خاموش میکنم و چهره ی مهتاب را در پشت ابرها
پنهان میکنم ...تا دستانم در دست های گرم تو جای دارد چشم هایم را بر روی
هر آنچه دیدنیست میبندم...تصنیف عشق را برایت زمزمه میکنم...
تا غروب ستاره ها کنارم بمان و بدان که عاشقانه دوستت دارم...

عشق
من پذيرفتم که عشق افسانه است ... اين دل درد آشنا ديوانه است
مي روم شايد فراموشت کنم ... با فراموشي هم آغوشت کنم
مي روم از رفتن من شاد باش ... از عذاب ديدنم آزادباش
گر چه تو تنها تر از ما مي روي ... آرزو دارم ولي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را ... تلخي بر خوردهاي سرد را

دختري از پسري پرسيد : آيا من نيز چون ماه زيبايم ؟
پسر گفت : نه ، نيستي
دختر با نگاهي مضطرب پرسيد : آيا حاضري تکه اي از قلبت را تا ابد به من بدهي ؟
پسر خنديد و گفت : نه ، نميدهم
دختر با گريه پرسيد : آيا در هنگام جدايي گريه خواهي کرد ؟
پسر دوباره گفت : نه ، نميکنم
دختر با دلي شکسته از جا بلند شد در حالي که قطره هاي الماس اشک چشمانش را نوازش
ميکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خيره شد و گفت :
تو به انداره ي ماه زيبا نيستي بلکه بسيار زيباتر از آن هستي
من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه اي کوچک از آن را
و اگر از من جدا شوي من گريه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد

همه می پرسند:
چیست در زمزمه ی این جرعه ی آب؟
چیست در همهمه ی دلکش مرگ؟
چیست در بازی ان ابر سپید روي اين آبي آرام بلند
كه تو را مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش كبوتر ها؟
چيست در كوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده ي جام؟
كه تو چندين ساعت ، مات و مبهوت به آن مي نگري!؟
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم
تو بدان اين را ، تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من، تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ي ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان.
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقيست
آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش


۱- تو
اينجا
کنار من , نشسته اي
فکر تو
در دوردست
جايي حوالي غرب
فکر من
دوردست تر
حوالي شرق
من , اينجا
کنار تو , نشسته ام
فاصله امان , يک وجب
فکرهايمان سر و ته يک خط !
2- من
اينجا
نشسته ام
تو
در دوردست
فکر تو
همين نزديکي است
فکر من
نزديک تر
کمي شمال تر , شرق تر
يا جنوب تر , غرب تر
من اينجا نشسته ام
تو آنجا
فاصله امان يک دريا
فکرهايمان يک نقطه !
3- من
شب هنگام
زير لحافم مي خزم
چشم ها را می بندم
تا
تو را
پيدا کنم
تو همين حوالي هستي
چه فکرت ته خط باشد
چه يک نقطه
تو
مهمان
رويای شبانه منی
اری من همانم که تورا دنیایه خود میدانم اخر چگونه تورا فراموش کنم.............توبگو.....؟؟؟
این همه انتظار این همه دل هوره براه چه.........؟؟؟؟
ان روز میرسد که تو پشیمان ازرفتارت و به یاد گذشته غمگین شوی.....
غمگین از اینکه تو بامن چه کردی وهیچ نگفتم............
اری من منتظر همیشگی هستم تا تورا دراغوش گیرمو تو..................
محبوب من
هیچ تضمینی ندارم که بگویم تا ابد با تو خواهم ماند
اما به راستی قلبم گواهی می دهد
در یاد و خاطرم جاودانه خواهی ماند
سامان.
دانشگاه جهاد دانشگاهی واحد یزد
توی ادامه مطلب بخونیدش.

براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت آورد، ديوانه هيچ نداشت و گريست، گمان کردند چون هيچ ندارد مي گريد، اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشک است .
مرگ داشت با زندگي دردو دل ميکرد، بهش گفت تو چرا واسه همه دوست داشتني هستي و همه دوست دارن با تو باشن ولي من واسه هيشکي ارزش ندارم ؟؟! زندگي بهش گفت چون تو يه حقيقتي و من يه دروغ !!
به غم كسي اسيرم كه زمن خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اسر ندارد غلط است كه گويند دل به دل راه دارد دل من زغصه خون است دل او خبر ندارد.
مطالب عاشقانه بیشتر در ادامه مطلب
سلام
هر چي بيشتر ميگذره من معني عشق رو بيشتر مي فهمم
اسم مطلبی که امروز گذاشتم پس كجايي هست. ماجراي يه پيرمرد عاشق.
توي ادامه مطلب بخونيدش
برایت می نویسم
فریاد کنم اندوه سال های نبودنت را
آنقدر از من دوری که برای رسیدن
تقویم قد نمی دهد
اما برایت می نویسم
از ته مانده غرورم
ودل تهی
و چشمهای منتظر
و دردی که با دیدنت تسکین می یابد
از همه وهمه که نشان نبودنت را میدهد
و تمام نامه ها را به آدرسی که ندارم پست خواهم کرد...
می خوام دوباره بنویسم شاید کمی تسکین بگیرم...
می خوام بگم چرا دنیای ما این جوریه؟
چرا با من با تو بد تا میکنه... بد تا کرد...!
چرا بعد این همه آشفتگی و دربه دری همه میگن زندگی کن؟
آخه چه جوری...؟ من که کاری به کسی نداشتم...
داشتم نون عشقمو می خوردم...
به قول شما داشتم زندگی می کردم...
من که به همون دل خوشیهای کوچیکم قانع بودم...
چیزی نخواستم از این دنیا...
این وسط کی رشته الفت گسست... کی بد شد؟ من یا تو...
باشه حتما من بدم که باید بد ببینم...
لابد من باید تنها قربونی این عشق باشم...
من باید خودمو با این نبودنت تطبیق بدم...
من باید از کوچه های اقاقی خاطرات پای پیاده بگذرم...
گریه و حسرت تنها در وجوم من ریشه بزنه...
جوانیم هم به پای تو در این سرای دلتنگی میگذره...
حالا که نیستی می خوام منی نباشه...
بی وفایم قطرات اشکهای بیگناهم میباره تندتر از همیشه...
کجایی... با که هستی... در خیال چه هستی...
خیابان و کوچه ای نمانده که خالی از یاد تو باشه...
با هر بار آمدن باران یاد تو بیشتر در فضای تاریک چشمام موج میزنه...
قطرات سرشکسته نگاهم با آه و انتظار در قلبم رسوب میکنن...
منو تنها نذار

همكلاسي عاشق من در ادامه مطلب
نوشته ای از روزهای تنهایی
عشق تنها چيزي است که با گم شدن از دست نمي رود

شاید فکر کنید من دیوونه شدم که این حرف ها رو نوشتم ولی وقتی تنها میشی و عشقت رو از دست میدی مثل من با خودت هم حرف میزنی.
این هم یه مدلش هست. تو ادامه مطلب بخونیدش
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلم می خواد بنویسم، می دونم نمی خونیش(نمی تونی) ولی می نویسم که یک روز در کنار هم این خاطره ها رو مرور کنیم
نمی دونم این حادثه اتفاق بیفته یا نه اما با این حال منتظرت می مونم حتی تا ابد.
می نویسم از ته دل شعر عاشقانه ام را
امیدوارم
هرچه زود تر حرفهای دلم
رو بخونی
چون
:خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت
نمی گم
:خداحافظ
می گم
:به امید دیدار

شبي بي حوصله رفتي دعا كردم كه برگردي
خداراتاسحرآن شب صداكردم كه برگردي
كنار پيچك زرد وخاموش باغچه ماندم
تمام لحظه هايم را فنا كردم كه برگردي
من از آواز پائيزي شدم دلگيرومي دانم
چه بيهوده دلم را مبتلا كردم كه بر گردي
عاشقت شدم اما هرگز به تو نمی گویم چون...
برای ادامه متن به ادامه مطلب بروید

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند. آنها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم!
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم!
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.
مرد جوان: مرا محکم بگير .
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟
مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت
بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل
بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را
مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي
اخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .

تولد نخستین دیدارمان روزی در زیر باران پائیزی بود
وقتی که تکه های ابر رویاهایمان کم کم به هم پیوند خورد
آنگاه ما نیز جاری شدیم و
به رودهای عاشق جهان پیوستیم واکنون هربار باران که
می بارد به همراه آن همواره چکیدن یاد توست برپنجره
قلبم که مدام تکرارخواهد شد.
هوا گرفته است. آسمان نم نم ، دانه های بلورین خود را به خاک تقدیم می کند . به راستی باران یک مفهوم است. عشق یک نماد است ، نمادی که به سختی می توان به معنای آن پی برد...
دل مردگی و بی ثباتی روح هر روز بیشتر و بیشتر می شد . آسمان دیگر نگاهم نمی کرد . خاک قدم های سست و بی اراده ام را پس می زد... راه که می رفتم فقط غبار را می دیدم ، درو دیوار سیاه اینجا را می دیدم... به دنبال این بودم که صورت کسی را ببینم اما تنها موهای پشت سرشان را می دیدم...!!!
چه دوران غم آلودی... در آن هوای غبار گرفته ، در میان کوچه ای خود را یافتم که همه ی دیوارهایش سیاه و کدر بود ... هر از گاهی به چیزی برخورد می کردم و وقتی نگاه می کردم ، چه می دیدم؟ همان "انسان های پشت به من کرده"... کوچه را طی می کردم و کوچه ها را یکی پس از دیگری می پیچیدم ... به جایی رسیدم و گماشتم که اینجا آخر خط من است .
هنوز سیاهی... هنوز غربت... پس کجاست آن همه از مهر گفتن ها و از باران نوشتن هایم؟ ... به نقطه ی آخر رسیده بودم ... دیگر چیزی را نمی دیدم ... همانجا نشستم و به پاهایم خیره شدم ... نمی دانم چه مدت آنجا بودم ، نمی دانم نگاهم به چه چیز دوخته شده بود، نمی دانم دلم برای چه ماتم گرفته بود ... ؟ احساس کردم سال هاست در آنجا خشکم زده است ... نه ، انگار قرن هاست که آنجا نشسته ام ...
صدایی شنیدم ... صدایی غریب... صدایی مبهم و گنگ ... کم کم حس کردم آشناست ... به سختی سرم را بالا آوردم ... چیزی که می شنیدم ، یک صدا نبود... نا له بود ... صدا ناله می کرد : دوستت دارم...!
باز نمی دانم چه مدت خودم را گم کردم ... نمی دانم چه مدت گوش هایم را گرم می کردم تا آن صدا را بلند تر حس کنم ... آرام آرام بلند شدم و ایستادم ... نگاهی به عقب کردم ... تفاوت چندانی نکرده بود ... فقط همان صدای ناله های دوستت دارم دستم را محکم می فشرد و به جلو می راند ... راه می رفتم و هر چه به عقب نگاه می کردم از نقطه ی آخر خط دورتر و دورتر می شدم...
حال آن صدا، آن ناله ، آن دوستت دارم ها آنقدر به قلبم نزدیک شده اند که با تمام وجود حسشان می کنم ...
من بازگشتم... من با یک صدای ناله ی دوستت دارم رنج کشیده بازگشتم...
و حال با تمام و جود می توانم نا له ای کنم ...
با صدای ناله ای می گویم : من هم دوستت دارم.
احساسم را در سکوت شب می میرانم... دفنش می کنم تا حتی به خاطره ها هم سپرده نشود....
من دچار سکوتم.... من برگ پاییزم... روزی به کسی نفس دادم و حالا زیر پاهایش خورد می شوم....
چه تفاهم قشنگی ست...
من دچار بی کسیم... خالی از لبخندم...
کاش کنارت بودم... کنارت بودم و تمام شب های خیسم را تقدیم تو می کردم...
وقتی از پیشت می رفتم با خودم مدام می گفتم من بدون اون می میرم...
کجا دارم میرم ؟ من بدون اون میمیرم...
من رفتم...
دل من مرد... دل من شکست ... دل من خفقان گرفت...
دنیا داره می گزره ... کاش می شد بازم ببارم...
من دچار خفقانم بگذارید هواری بزنم...
دوســـــــــــــــــــتت دارم
اما هرگز به تو نمی گویم دوستت دارم
تو را دوست دارم اما هرگز برای تو گریه نمی کنم
تو را دوست دارم ولی هرگز جلوی تو زانو نمی زنم
از عشق تو میمیرم ولی هرگز نمی گویم به خاطر تو مردم

براي دمي با تو بودن دلم، به اجبار حرف از غزل مي زند
در اين لحظه هايي که در هر نفس، سرود خداحافظي خوانده اي
دل من براي وصال تو باز، نت عشق را يک نفس مي زند
پس از آن همه آشنايي کنون، نگاهم به پيش تو بيگانه است
وگرنه چرا اين نگاهت هنوز،در عشق رارنگ شب مي زند؟
ميان هجوم ورق هاي من، مرور خط شعر تو خوش تر است
"ولي دردلم حس پيچيده ايست،که انگارچشمت کلک مي زند"
من از قافيه، وزن، آهنگ، شعر، به جز عشق چيزي نفهميده ام
که در متن اشعار بي وزن من، غروب نگاهت قدم مي زند
تو را اي غريبه و اي آشنا، دوباره سه باره ورق مي زنم
که زنجير اين فاصله بين ما، درون دلم زنگ غم مي زند
رفتي اما عاشق تو,تو رو از يادش نبرده
شاخه هاي خشك اميد, جون داره هنوز نمرده
چشم براهت من تنها ,شب روز رو ميشمردم
با اينكه تنهاي تنهام ,تو رو از يادم نبردم
مي دوني روزاي رفته, بي تو معنايي نداشته
سرنوشت ما رو جدا كرد,من تنها جا گذاشته
يادته هر روز غروب رو, تو چشام نگاه مي كردي
اشك تو چشمام حلقه مي شد, اما انگار ديگه سردي
ديگه كم كم باورم شد, كه بايد تنها بمونم
گفتي كه فراموشم كم, من نخوام من نمي تونم
بعد تو روز و شب من, ديگه معنايي نداره
هر چي خوبيه تو دنيا, تو رو ياد من مياره
مي دوني كه بي تو تنهام, غروبا دلم مي گيره
وقتي كه نيستي كنارم, دلم از غصه مي ميره
مي دوني روزاي رفته, بي تو معنايي نداشته
سرنوشت ما رو جدا كرد,من تنها جا گذاشته
حسرت بودن با تو, توي قلب من مي مونه
حال و روزه دل من رو, هيچ كي جز تو نمي دونه
همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تومی دید
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویا ها بدونی بی تو با تو همین هست رسم این دنیا ،
خداحافظ خداحافظ همین حالا خدا حافظ
. . .
خداحافظ
خداحافظ
خداحافظ
تقدیم به عشق عزیزم که واسه همیشه من رو تنها گذاشت و رفت.
سامان
تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست! تا زماني كه دستهاي گرمت
همراه دستاي خسته اي منه! تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه! تا
زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي! تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست
براي من! من زنده هستم
!انتظار...
نشسته ام روی نیمکت چوبی انتظار کنار جاده پائیز
تا اینجا با من آمدی...
باد وزید...
گفتی بمان تا برگردم
و من ماندم تا برگردی...
تنهایی لحظه هایم را پر پر میکنم تا بیایی
میدانم که می آیی
ولی تنهایم و من از تنهایی می ترسم
کاش باد نمی وزید و تو نمی رفتی
روی نیمکت چوبی انتظار کنار جاده پائییز نشسته ام و به حرکت برگها نگاه میکنم
فقط نگاه میکنم
و به این می اندیشم که گفتی
بمان تا برگردم...
و باز تنهای تنها گوشه ی کلبه ی تاریکم
زانوی غم بغل کردم و می گریم
و تو نیستی باز در کنارم، دست هایت کجاست؟
آن دست های مهربانت کجاست تا اشک های بی کسی ام
را عاشقانه پاک کند ، کجاست تا وجود تنهایم را امنیت بخشد؟
چشمانت کجاست؟ تا با آن شعله های گرمش سرمای زمستان غم را نابود کند
محتاجم به تو! می دانی؟ دست هایم بی دست تو چه کنند؟ مگر نمی گفتی تو
فاصله بین انگشتان انسان را خدا گذاشته تا با انگشتان یک عاشق پر شود
پس دستهایم تنهاست! می دانی؟ در دنیای تنهاییم چه کنم؟
بی تو!! بی پناه!! چه کنم؟
در این شهر پر از ظالم که عاشق می کشند بی تو چه کنم؟
از تو تنها آوای امنت را سرمایه دارم!آه ای روزگار بی رحم
آوای عشقم را نگیر از من! دلیل زنده بودنم را جدا نکن از من!
به یادم باش تنها سر پناهم! بگذار قاصدک ها برایم پیغام بیاورند
مرا یاد میکنی هر دم! به یادم باش
بعدرفتن توفقط من ماندم وروزهایی که بی توتکرارمی شوند
ومن درخلوت شب های بی ستاره ام از به تواندیشیدن
عادتی ساخته ام دراز به دارازی آرزوهایی که برایت داشتم
هنوز نمیدانم برق نگاه کدامین لیلی نی نی چشمان تورا خیره کرد
وتیشه عشق کدامین فرهادریشه عشق مان راخشکانید
امامی دانم چون مجنون تا ابد دربیابان چشمانت به انتظار خوام ماند
به خاموشی رسیدم وکلمات شبیه دندان های شیری یکی یکی ازدهنم ریختند
سرنهاده بر بالش فراموشی قطره قطره شب تلخ را مکیدم
وپروانه های رنگی از خاکستری هایم گریختند
عقربه های کبود ماه از گودال تنهایی اش خزه بسته بود
وزنی که دیگرزیبایی دست هایش را به یاد نمی اورد
بی تویک روزدر این فاصله هاخوام مرد
مثل یک بیت تاثانیه هاخواهم مرد
توکه رفتی همه ثاتیه هاسایه شدند
سایه درسایه آن ثانیه خوام مرد
شعله هابی تو ز بی رنگی دریاگفتند
بی تو یک روز دراین فاصله ها خواهم مرد
موج در موج دراین خاطره هاخواهم مرد
تومرا می فهمی؟من تورا میخواهم
وهمین ساده ترین قصه یک انسان است
تومرامیخوانی ومن تورا نابترین شعرزمان می دانم
وتوهم می دانی تا ابد در دل من می مانی
و نوشتن پایان همیشه ی من بوده واست
همیشه ی که هیچ گاه نزدیک نمی گردد
نوشتن برای من فرار از همیشه هاست
ونبودن در همه جا
گم شدن در قدم دوری چشمان بهار
باز دلم گرفته باز دلم هوائی گریه داره. دلم میخواهد آنقدرگریه کنم تا آشک هامن خشک شود دلم میخواهد آنقدرفریاد بزنم تا این بغضی که درگلویم است و راه نفسم را گرفته بیرون بریزم. دلم میخواهد آنقدر به حال خودم به درد خودم به رنج خودم وبه اندوه ی که دردل دارم گریه کنم شاید درمیان این همه آدم یکی صدای مرا بشنود. اما باز باخودم فکرمی کنم من که شب و. روزم آشک ریختن و آه کشیدن است اگرباراندوه ی که دردل وجانم لانه کرده با اشک واه از بین میرفت منی که مدت هاست همدمم همین آشک های گاهی گرم وگاهی سردم است.کسی تاحالا صدایم را شنیده بود. وحالا دیگه باورم شده درمیان این همه دریا قطره بی امان چشمانم چیزی نیست وحقیرشمرده میشوند و باورکردم درمیان این همه فریادها فریاد درد الود من وناله های خفیف من به گوش کسی نمیرسد
گاهی دلم برای خودم می سوزد که چرا باید این گونه مجازات شوم چرا باید من اینگونه زجربکشم چرا باید اینگونه آشک بریزم وآه بکشم .اما هیچ جوابی برای این سوال های خود پیدا نمی کند وهمین بیشترازآن درد واندوه که در دل دارم مرازجرمیدهد.
گاهی ازخدا جونم گله میکنم مگر من بنده خوبی نبودم یا اینکه کدام اشتباهی ازمن سرزده که باید اینگونه زجربکشم. بعد ازحرف خودم پشیمون میشم ومیگویم (ای........شاید سرنوشت توباشه وخداوند تو را امتحان میکند) اخه امتحانی به این سختی آنم دراین سن وسال .خدا منو ببخش به خاطراین حرفم اخه منم دل دارم که باید شاد باشم نه اینکه فقط و فقط همدمم آشک وآه باشد دیگرتحمل هیچی را ندارم میخوام برای همیشه راحت بشم ومرا پیش خود بخوان خدا جونم .یا این اندوه را ازمن دورکن تا منم از زندگی و زنده بودن لذت ببرم تا بدانم که منم زندم منم نفس میکشم منم مینوانم عاشقانه به زندگی نگاه کنم. ای خدا یعنی میشه؟؟؟
بیا بر روی خوبت بر دیارم , بیا با جمع خوبان بر مزارم
کمرخم کن ببوس سنگ مزارم که من در زیر خاک چشم انتظارم
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
خدا جون میگن تو خوبی ، مثل مادرا می مونی
اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟
خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟
من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن
من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟
خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته
زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره
اون می خواد که من نباشم، باشه ،اشکالی نداره
خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت
ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
به تو که موندگاری................
شب انتظار
...امشب در فراخناي خيال از كوچه ي تنگ خاطرات خويش بيرون آمده ام تا بر سر كويت جان بيفشانم و اگر از چشمان سياهت شرم نداشتم تا ابد عاشقانه در تو بنگرم. اي عصاره ي زيبايي هاي آفرينش،بگذر تا لبهايت بوسه گاه واژه هاي مهرباني باشد و كلام گرمت هستي ام را به آتش بكشاند...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من از غربت سالیان دور می آیم،باورم کنید.از پشت غریبستان عشق آمده ام تا در عصر قساوت و سنگدلی که عشق را در مسلخ نام و نان،قربانی می کنند،با یک سبد از واژه های غریب در میان این سایه هایی که اطرافم را احاطه کرده اند،غربت مردم زمانه را فریاد بزنم و غریبانه ،بر احساس تلنگری بزنم...
زیبای تو در افق امیدها وآرزوها به انتظاررویش دوباره ی خورشید نشستم تا اگر فردایی باشد
باز هم خورشید نگاهت روشنی بخش تاریکی هایم باشد.اکنون که ماهی کوچک دلم در تنگ
بلورین روزگارزندانی است در کنج تنهایی خویش به امید شکستن زندان مینایی روزگار منتظر
فرداهای نیامده ام...
مرگ آن نيست كه در قبرستان دفن شوي
مرگ آن است كه در خاطره ها محو شوي
منم محو شدم
دلم حسابي برات تنگ شده
گاهي گوشه اتاق ميشينم و فقط به تو فكر ميكنم
تنها چيزي كه الآن ميدونم اينه كه دوست داشتن ربطي به مكان و زمان نداره
بیداری هم بیداری نیست
همانطور که خوابم٬ خواب نیست
زندگی ام توی بودی و بدون تو٬
زندگی ام٬ زندگی نیست
روزم روشن نیست
تابستانم گرم نیست
بی تو دنیایم به وسعت اتاقی کوچک٬
با دیوارهای بلند است که سقف ندارد
هوایش ابری است و
آسمانش بدون ماه
حتی باران نمی بارد...
غمگین
شبی بارانی وسرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش با من چه ها کرد
شقایق زیباست عشق با روح تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
عشق با حسرت عاشق زیباست
عشق با نبض دقایق زیباست
عشق با حسرت دیدار با تو بودن زیباست
عشق بارون و دوست دارم هنوز چون تو رو يادم مياره
حس مي كنم پيش مني وقتي كه بارون مي باره
بارون و دوست دارو هنوز بدون چتر و سر پناه
وقتي كه حرفاي دلم جا مي گرن تو يه يه آب
شونه به شونه مي رفتيم منو تو ، تو جشن بارون
حالا تو نيستي و خيسِ چشماي منو بيابون
.................................................
بارون و دوست داشتي يه روز تو خلوت پياده رو
پرسه ي پاييزي ما مرداد داغ دست تو
دلتنگي
دلتنگي...دلتنگي
...آدم كه دلتنگ ميشود...چه فكرها كه نميكند
...چه انديشه هاكه در خيال خود ندارد...وچه روياها
...كه گاه خنده ها را طراحي ميكند بر لبان
...و گه غم رابغضي ميكند شكسته در سينه
تا در پي بهانه
...قطره اشكي جاري شود بر گونه
قلم را در دست گرفتم و نوشتن را شروع كردم
من زندگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم !
دين را دوست دارم
ولي از کشيش ها مي ترسم !
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم !
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم !
کودکان را دوست دارم
ولي از آئينه مي ترسم !
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم !
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!
حسین پناهی
ای...
ای شب از رويای تو رنگين شده
سينه از عطر توام سنگين شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایهء مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام ديگر ز دردی بيم نيست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست
هایهوی زندگی در قعر گور؟
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اینت گر که در خود داشتم
هرکسی را تو نمی انگاشتم
فروغ فرخ زاد
برای دیدن متن به ادامه مطلب بروید
اقبال به سراغ کسی میرود که به کار عقیده دارد نه به اقبال
!اگر اعتقاد به خدا مشکل باشد انکارش هم محال است
اگر چشم دل بینا نباشد شنوایی گوش سودی ندارد
!بسیار نادر هستند کلماتی که ارزششان بیشتر از سکوت باشد
!اگر زندگی با تو سر ناسازگاری دارد تو با آن سازش کن
!اگر میخواهی قدر پول را بدانی قرض کن!-نیکلا شامفر
-اگر میخواهی خوشبخت باشی جز آنکه برایت مهیاست آرزو نکن-لارو شفوکو
-!امید دارویی است که شفا نمی دهد ولی درد را قابل تحمل میکند!-مارسل آشار
انتقام دلیل سبکی عقل و پستی روح است-سقراط
-امید در زندگی بشر آنقدر اهمیت دارد که بال برای پرنده!آرتور شوپنهار
-آفت وقار و هیبت مرد شوخی و جلف بازی است-حضرت علی
آنجا که بیم و هراس سایه افکند شادی را جایی نسیت!-ارنست اپیکور
-آنچه هستید شما را بهترمعرفی می کند تا آنچه می گویید –بزرکمهر
-به شخصی که به هیچکس اعتماد ندارد اطمینان نداشته باشید!-شکسپیر
-بدترین چیز این است که شخص خودش را تعریف کند-افلاتون
-اندیشه کردن که چه بگویم به از اینکه بگویی چرا گفتم---سعدی
–انسان در زیر زبان خویش پنهان است!-حضرت علی
—بدترین گناه ترس است-حضرت علی
-انسان عاقل همیشه ازبدگویی هایی که ازاو می شونداستفاده می کند-ژرژساند
-ایثار را باید از شمع آموخت که در عین سوختن روشنایی می بخشد-مجید اصلان
-بزرگترین عیب آن است که از عیب خویش اگاه نباشیم-توماس کارلایل
-بلای انسان در زبان اوست-حضرت علی
-بهترین وسیله برای کاهش دشمنان ازدیاد دوستان است-انوره دوبالزاک
-بهترین مصلح کسی است که اصلاح را از خود شروع کند=جرج برنارد شاو
-به هر چیز که در دنیا بیشتر انس داری بیشتر بترس-حضرت علی
-پوزش طلبیدن نشانه خرمندی است-حضرت علی
-بزرگوار کسی است که در کیفر بدی نیکی کند-حضرت علی
-کسی که درد خود را پنهان می کند درمان نمی یابد-امام حسین
-کسی که دیروز و امروزش یکی باشد زیانکار است-حضرت محمد
-هر که خود را نصیحت نکند به نصیحت دیگران محتاج خواهد گشت-سعدی
-لبخند بیش از چند لحظه دوام ندارد ولی خاطره آن جاودانی است-آبراهام لینکون
-مبین که میگوید ببین چه میگوید-سعدی
-در وجود مردم دنبال عیب نگرد که رسوایشان کنی وخودت را بی اعتماد-سعدی
-محبت دیده را کور و گوش را کر می کند-حضرت محمد
-کاملترین سرمایه ادب است-امام عسکری
-کسی که به خودش رحم نکند به مردم نیز رحم نمیکند-مجید اصلان
-نگهداری دم ماهی و دل زن از مشکلات است-آرتور شوپنهاور
-محبت همه چیز را شکست می دهد و خود شکست نمیخورد-تولستوی
-مقیاس ارزش انسان اهمیتی است که به وقت خود میگذارد-رالف امرسون
-گناهکاران همیشه در دادگاه وجدان خویش مبرا هستند!-ژورنال
-هیچ چیزی برای یاد گرفتن کوچک و هیچ چیزی برای انجام دادن بزرگ نیست-ویلیام وان هورن
-هیچ کس نزند بر درخت بی ثمر سنگ-سعدی
-هرکه سخن نسنجد از جوابش برنجد-سعدی
-خدا به ما دو گوش داده و یک زبان یعنی دوتا بشنو و یکی بیشتر نگو!-بتوس
-خشم زن مانند الماس است می درخشد اما نمیسوزاند-تاگور
-خنده بهترین سلاح جنگ با زندگی است-آناتول فرانس
-جهان هر کسی به اندازه وسعت فکر اوست-محمد حجازی
-خوشبختی در خانه شماست بیهوده آن را در باغ همسایه مجویید-مارک اورل
-خوشرفتار کسی است که بتواند با ادمهای بد رفتار سازش کند-فرانسو
-درست حرف بزن و یا عاقلانه سکوت کن-ولز هربرت
-دشمن کوچک وجود ندارد-بنیامین فرانکلین
-دروغ مانند برف است هر چه آن را بگردانی بزرگتر میشود-مارتین
-دشمنانت را خوب گوش بسپار که هیچکس بهتر از آنها عیبهای تو را گوشزد نمیکنند-بنیامین فرانکلین
-هرچه ایمان مرد به هوشش بیشتر شود زن بهتر میتواند گولش بزند-لرد بایرن
-هر بدی میتوانی به دشمن نرسان که ممکن است روزی دوستت گردد و هر سری داری با دوستت در میان نگذار که ممکن است روزی دشمنت گردد-سعدی
-هر که از سرنوشت دیگران پند نگیرد دیگران از سرنوشتش پند خاهند گرفت-بزرگمهر
-دوست همه کس دوست هیچ کس نیست
-سخن گفتن یک نوع احتیاج است ولی گوش دادن هنر-گوته
-دهان زشتگوی را باید با خاموشی وقار بست-فرانسیس بیکن
-لا تعامل علی سمک الذي في البحر-مثل عربي
-فرصتها دیر به دست می ایند و زود از دست می روند
.