تا که بوديم نبود کسيکشت ما را غم بي هم نفسي تا که رفتيم همه يار شدند خفته ايم و همه بيدار شدند
به غم کسي اسيرم که زمن خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر نداردغلط است هر که گويد دل به دل راه دارد دل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد
عضويتلغو عضويتPowered by WebGozar