دل من تنگتر از شیشه و سنگ ونسیمی آرام
با صدای وزش کند پریشانم کرد
من فراموشم شد تب تند ساعت که پر از زمزمه ی ثانیه بود
یا تراکم در باد یا تن خیس بهار
کاش میشد چیزی محو شود در تن یک بوته ی گل
که پر از خاطره ی سرد و پریشانم کرد کاش
میشد آسان اسمی از عشق فراموش شود تا ته باورها
و خدایا...
چه قدر باور من معصوم است
