تبليغاتX
عشق گمشده - داستان های غمگین و عاشقانه
فاصله ها
پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد، مرد به زمین افتاد، مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان ها شود، پیرمرد به فکر فرو رفت، سپس بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت: که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
 پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند، برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیرمرد گفت: زنم در خانه سالمندان است، من هر صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم، نمی خواهم دیر شود.
پرستاری به او گفت: شما نگران نباشید، ما به او خبر می دهیم که امروز دیرتر می رسید. پیرمرد جواب داد: متاسفم او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی شناسد. پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید، در حالیکه شما را نمی شناسد؟!!!
پیرمرد با صدای غمگین و آرام گفت: اما من که می دانم او چه کسی است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد... ـ
آهای، آقا پسر! ـ
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟
نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 11:29 توسط ..:: میثم و سامان ::..